قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني کاوه نوروز وعروس بهار
   1   2   3   4   5   6
كاوه دچار حيرت شده است ، نمي داند چكار كند ، انگار همه چيز به او سخت مي گيرد .عروس بهار به كبوتر گفت : به او بگو حالا نوبت خود اوست كه نيروي عقل و دانش خود را بكار بگيرد و اين مسئله را حل كند . آن موقع است كه در واقع زيركي و قدرتمندي خود را به مرحله ظهور مي رساند . از آن طرف وقتي كاوه حرف هاي كبوتر را شنيد بر ترس خود غلبه كرد و نيرويي تازه يافت ، انگار آن حرف ها تاثير عجيبي بر روي او نهاده بود . در يك لحظه خود را به خارج از قصر رساند تا مدتي فكر كند . چه چيز مي توانست سرما پيرزن را از پاي در بياورد ، كبوتر را صدا زد و گفت : تو مي داني قفس بلبل كجاست ؟ كبوتر گفت : در آخرين طبقه قصر قرار دارد . كاوه گفت : برو به او بگو تا آنجا كه نفس دارد بخواند ، اين به من خيلي كمك مي كند . كبوتر خود ر به بلبل رساند و درخواست كاوه را به او گفت . بلبل كه افسرده و غمگين بود بناچار خاسته كاوه را قبول كرد و تا نفس داشت شروع به چهچهه زدن كرد ، سرما پيرزن كه متوجه خواندن بلبل شده بود رفت تا آن را با تهديدات خود ساكت كند ولي فايده اي نداشت ، در و ديوار يخي قصر سرما پيرزن كم كم آب مي شد و فرو مي ريخت و سرما پيرزن در حالي كه سعي مي كرد فرار كند به نزديك آتشي رسيد كه كاوه نوروز درست كرده بود . او در برابر آتش آب شد و از بين رفت . ولي قبل از اين كه از بين برود يك ضربه كاري به كاوه وارد كرد ، عصاي خود را به طرف قلب كاوه گرفت و قلب او يخ زد و بيهوش بر زمين افتاد . مدتي از از بين رفتن سرما پيرزن مي گذشت كه كم كم نم نم باران شروع به باريدن كرد و هوا هم كمي گرم شده بود . همه در حياط قصر جمع شده بودند و از باريدن باران لذت مي بردند كه كبوتر در اين ميان خود را به كاوه نوروز رساند ، با ناراحتي او را صدا مي زد ، ولي كاوه نمي شنيد . تمام بدن كاوه خيس شده بود و رنگ به رو نداشت . آن مرد قدرتمند و قوي ، حالا ديگر قدرتي نداشت تا از جا برخيزد . همه دور او جمع شدند و با نگراني به او نگاه كردند . كبوتر روي سينه او نشست و سرش را روي قلب او گذاشت ، در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود سرش را برداشت و گفت : قلب او ديگر نمي زند . همه آن هايي كه بودند هم سرشان را روي قلب او گذاشتند و با نگراني و ناراحتي از جا برخاستند و هر كدام به گوشه اي رفتند . در اين هنگام نسيمي خنك وزيدن گرفت و عروس بهار آمد . نگاهي به جسم بي جان كاوه انداخت و به طرف او آمد ، كبوتر به عروس بهار گفت : قلبش ديگر نمي زند . سرما پيرزن بالاخره كار خودش را كرد . عروس بهار رو به كبوتر كرد و گفت : پدر و مادرش را خبر كنيد . آن ها بايد به اينجا بيايند . كبوتر پرواز كنان تا آن ديار پرواز كرد و پدر و مادر كاوه را به آن جا آورد . پدر و مادرش به بالاي سرش آمدند ، مادرش در كنار او نشست و دستش را روي قلب پسرش گذاشت و اشك در چشمانش جمع شد . همه از اين صحنه متاثر شدند . عروس بهار چند قدمي دورتر از كاوه نوروز پاي نهاد و ايستاد . او نيز متاثر بود ولي تحمل مي كرد چون اميد داشت . در اين زمان پلك هاي كاوه تكان خورد و چشمانش را باز كرد ، انگار معجزه اي رخ داده بود . چشمش به مادر و پدرش افتاد ، همه خوشحال شدند ، كاوه رو به مادرش گفت : مادر ، و دست مادرش را كه روي قلبش قرار داشت را گرفت و اشك در چشمانش حلقه زد . بعد نگاهي به اطرافش كرد ، همه چيز پايان يافته بود و سرما پيرزن ديگر نبود و عروس بهار آزاد گشته و رها شده بود و باران مي آمد . همه نگاه ها به طرف عروس بهار برگشت ، او چيز هايي را مي دانست كه ديگران نمي دانستند و اميدش به خدا بود . كاوه از جايش برخاست و به طرف عروس بهار آمد و گفت : در آن لحظه كه سرما پيرزن آن ضربه كاري را بر من وارد كرد ، حس كردم كه مرده ام و عجيب بود كه همه چيز را مي ديدم .
   1   2   3   4   5   6
تاريخ ارسال :  08/04/1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385