قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني کاوه نوروز وعروس بهار
   1   2   3   4   5   6
از شما سوالي دارم . چرا پدر و مادر مرا به اينجا خوانديد ؟ چه رازي در اين كار نهفته است ؟ عروس بهار بعد از كمي قدم زدن گفت : اين راز ، رازي بين شما و مادرتان بود ، و تنها من از اين راز باخبر بودم . قبل از اين كه شما راهي اين سفر شويد مادرتان در حق شما دعا كرد ، نه به اين خاطر كه شما تنها فرزندش بوديد و سلامت شما را مي خواست ، بلكه او شما را دعا كرد كه هميشه ياد خدا و مادر و پدرتان در قلبتان باشد و هيچوقت آن ها را فراموش نكنيد . و مهم تر از آن به خاطر عشقي كه به ديار و سرزميني كه داريد خدا شما را در پناه خود نگه دارد . من مي دانستم كه به خاطر عشقي كه به همه اين ها داريد شفاي درد قلب شما فقط عشق مادر است و دست او دست شفا بخش است و دعاي اوست كه شما را نجات مي دهد . من چنين زماني را مي ديدم . مادرتان شير پاك خود را در نهاد و سرشت شما ريخت و شما را براي چنين روزي تربيت كرد تا شما بتوانيد كاري چنين بزرگ را انجام دهيد . عشق به من بهانه اي بود تا شما به حركت در آييد و بساط سرما را در هم ريزيد و بهار را دوباره به سرزمين تان برگردانيد . كاوه سرش را پايين انداخت و بعد به پدر و مادرش نگاه كرد . احساس عجيبي وجودش را پر كرد . اشك در چشمان عروس بهار جمع شد و با وزيدن نسيم خنكي از نظرها ناپديد شد . پدر و مادر كاوه تا آمدند حرفي بزنند ، كاوه گفت : عروس بهار راست مي گفت ، عشق او هميشه براي آنانكه كار مهمي انجام مي دهند بهانه است ، او مظهري از عشق الهي بود كه سالي يك بار تجلي مي نمايد و همه را عاشق بهار مي كند . او مجاز بود نه حقيقت . حقيقت همان وجود خداست . بعد از يك روز باراني بالاخره آفتاب با تمام شكوهش به آسمان آن سرزمين آمد . ظاهرا عروس بهر رفته بود اما تجلي شكوه و زيبايي اش همه جا نمايان بود ، هر جا نگاه مي كردي او بود كه مي نمود ، راه افتادن جويبارها ، روئيدن سبزه ها ، شكوفا شدن شكوفه ها و گل ها ، سر بر آوردن جوانه ها ، خواندن عاشق وار بلبل ، لانه گزيدن كبوتر ، حاجي فيروز و دايره اش ، عمو نوروز با هدايايش ، كه مهر و محبت و عشق صفا بود ، عروس بهار همه چيز را به مردم آن ديار گفت ، و آن اين بود : اگر دنبال بهار مي گرديد ، دنبال آن روي زمين بگرديد ، او همه جا نمايان است ، باشد كه بهاري شويد . مدتي از آمدن بهار به آن ديار نگذشته بود كه شادي ديگري در آن سرزمين بر پا شد . و آن ازدواج كاوه نوروز بود . او با دختري به نام بهار كه از ساكنان همان سرزمين بود ازدواج كرد . هفت روز و هفت شب در آن سرزمين به اين مناسبت جشن برپا گرديد . شب اول وقتي او در كنار پدرش و پدر بهار نشسته بود ، نسيم خنكي وزيدن گرفت و به صورتش خورد و كاوه فهميد كه عروس بهار آمده است ، از جايش بلند شد و به داخل حياط رفت و عروس بهار را ديد . عروس بهار گفت : من آمده ام كه از تو خداحافظي كنم و براي هميشه از پيش ات بروم ، تو آنقدر ديده بصيرت پيدا كرده اي كه با نشانه هاي من به وجودم و خدايي كه مرا خلق كرده است پي ببري . كاوه سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت . عروس بهار ادامه داد : عمر من تنها سه ماه است ولي عروس تو مي تواند ساليان سال با تو زندگي كند . اين تاج گل ياس را از جانب من به عروست هديه كن . اميدوارم كه سال هاي سال با هم خوش و خرم زندگي كنيد . لحظه اي گذشت ، كاوه وقتي چشمانش را باز كرد ديد روي صندلي نشسته و تاج گلي از ياس در دست دارد . تازه يادش افتاد كه چه شده است . تاج ياس را بر داشت و آن را براي عروسش بهار برد و آن را به او تقديم كرد . عروس او نيز چون در بهار ازدواج كرده بود ، عروس بهار نام گرفت و آن دو با هم تا آخر عمر به خوبي و خوشي زندگي كردند .
   1   2   3   4   5   6
تاريخ ارسال :  08/04/1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385